برچسب: نویسنده: آریا زارعیپور تاريخ: پنجشنبه 18 تير 1405 ساعت: 6:21
من عاشق شدم؟!
احتمالا... اره...
چه غلطی باید بکنم؟!
هیچی حالش را ببر..ممکنه دیگه هرگز تکرار نشه...
کی تموم میشه؟!
هیچوقت...
پ.ن۱. اومده بودم اینو بنویسم دیدم نوشتت رو..!
پ.ن۲. هیچکس نمیدونه..!
برچسب: نویسنده: آریا زارعیپور تاريخ: پنجشنبه 18 تير 1405 ساعت: 6:21
نمیدونم چرا تا قبل از فصل ۲ شبیه تو میدیدمش!!!
آدمی که از رو ذات پاک خودش به همه کمک میکنه، محبت میکنه، رفاقت میکنه...
ولی دیگران هیچ درکی ازش ندارن!
و به هرکی گل هدیه میده، میگره...بوش میکنه...لذتش را میبره...و بعد...
طوری میندازه جلوش که درست از جای تیغش تو پاش فرو بره...
پ.ن. و من چقدر افسوس شکوفه بودن را میخورم...
برچسب: نویسنده: آریا زارعیپور تاريخ: پنجشنبه 18 تير 1405 ساعت: 6:21
خیلی سختی بود
اونقدر سخت که حتی توان بلند شدن را ندارم
احساس میکنم جسم بی زبونم داره جون میکنه تا سر پا باشه
ولی چرا حالم خوب نیست؟!!
چرا بعد این همه سختی حالا که به چیزی که میخواستم رسیدم
درست تو همین نقطه
باید خالی کنم
درست جایی که این حق!! دستمه
جایی که با یه قدم کوچیک همه چی میشه همون چیزی که این همه براش جنگیدم
چرا پاهام خالی کردن
چرا بر نمیدارن اون قدم لعنتی رو
چرا...
برچسب: نویسنده: آریا زارعیپور تاريخ: پنجشنبه 18 تير 1405 ساعت: 6:21